او (5)
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:46
?By the way, will you tell me how I can get into your weird (beautiful) little world_ .I besiege you .You r getting into my weird little world... I don't know How u do that_ .It's your art maybe
مرور ١
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:46
برای اولین بار یه کاری دارم میکنم که هر وقت به کنه ماجرا دقیق میشم یه لبخند پدرسوختگی میاد رو لبم: همین که با بچه های دانشگاه تهران بری شمال و خانواده ت فکر کنن با الزهرا داری میری مشهد. خیلی باحاله. فقط امیدوارم هیچوقت گندش درنیاد و یه خاطره ی خوب بمونه. . پ ن: یکماه ازین نوشته میگذره.
مرور٢
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:46
الان پسره اومد کفشمو چک کنه, که گفت واقعا با این کفش میخوای بیای؟ منم گفتم اره. بعد یه مدت طویل دو دقیقه ای خودشو چس کرد و بعد گفت باید برگردی با این حساب. بعد بابک که کنارش ایستاده بود, یه نگاه بهش کرد و گفت که بابا بی خیال, حالا این یه نفر... اونم یه دو دقیقه دیگه خودشو چس کرد و جونمو به لبم رسو
مرور٣
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 11:46
الان توو چادر خوابیدم و بقیه دارن آتیش ردیف میکنن و خوش میگذرونن. به منم داره خوش میگذره چون بعد از بیست کیلومتر کوهنوردی طاقت فرسا, توی کیسه خواب نرمم دراز کشیدم و دارم مینویسم. چادرم با بابک مشترکه. نمیدونم کار درستیه یا غلطه ولی یکم هیجان دارم ازینکه توو فاصله ی ده سانتی متری پسری بخوابم که ازش خ
او (2)
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:10
توو موزه که بودیم, ازش پرسیدم چه روزایی توو دانشگاه کلاس داره, گفت یکشنبه ها. گفتم چه ساعتی؟ _ده و نیم تا دوازده. گفتم دوست دارم یه روز بیام سر کلاست. گفت اگه بیای نظرت درموردم عوض میشه. منم گفتم خب منم واسه این میخوام بیام که توو موقعیت های مختلف ببینم برخوردت چجوریه. اونم گفت من سر کلاسام خیلی جد
او(3)
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:10
امروز من رفتم دانشگاه که بهش سر بزنم و سر کلاسش بشینم. کلاسش ساعت یک ربع به یازده شروع میشد و من قرار بود ساعت ده برم پیشش که بهم آزمایشگاه رو نشون بده و زودتر از خودش هم منو بفرسته سر کلاس که فردا دانشجو هاش براش دست نگیرن... اتاقش انتهای آزمایشگاه سازه, که واقعا جای خوفی هست, قرار داشت. وقتی وارد
او(4)
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 4:10
امروز تولدم بود و علاوه بر پک ظرف کوهنوردی, یه عالمه احساس ازش هدیه گرفتم. چقدر شیرینه حس دوست داشته شدن! و البته یه خبر سنگین که نمیدونم بابتش خوشحال باشم یا ناراحت... امروز یه ایمیل اکسپت از یکی از دانشگاه های آمریکا گرفت. و من الان که دارم مینویسم, دلم گرفت یهو. چرا از هر پسری که خوشم میاد زرتی ا...
او
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 8:54
روزا تو فکرمه و شبا تو خوابم. گرفتار شدیم.
سیندرلا
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
یه چیز تو مایه های سیندرلایی که یه شب رو با شاهزاده بود و دوباره برگشت به خونه ی نامادریش. با یه خاطره ی غلیظ؛ با یه حجم امید.
اکنون کجاست؟
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
اکنون کجاست؟ چه می کند؟ کسی که فراموشش کرده ام... _عباس کیا رستمی_
درد
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
یکی از جدی ترین دردهای زندگی وقتیه که میفهمی به تخم پدر مادرت هم نیستی. طبیعیه؛ چون هیچ درکی از دنیای درونت و نیازهات ندارن. و هیچ تلاشی هم برای فهمیدن نمیکنن.
موزیک
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
کهنه شراب کهنه شراب امشب بال و پرم بده... (این آهنگه رو تو اتاقتون پلی کنید و یه قر مفصل بدین؛ بعدش اگه گریه تون گرفت زاار بزنید.)
ح ش:))
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
ساعت دو ی شبه و من رفتم اینستای سرپرست سگ اخلاق دفعه ی پیش رو (که با هم کوه رفته بودیم) دیدم. طرف سه تا رشته داره همزمان میخونه. چه تاثیر گذار. صفحه ی اینستاش سی چهل تا عکس بیشتر نداشت که اولین حسی که به آدم می داد, حس یه زندگی مرتب بود. یه زندگی که
خودساخته باش
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
اسکار بهترین جمعه ی خود ساخته هم میرسه به امروز: امروز حس کردم خب, حتی تو بدترین شرایط هم میشه طوری برنامه ریخت که هم خوش بگذره, هم کارهات پیش بره. علاوه بر شروع کردن کوانتم که مدتها بود بیخ گلوم مونده بود و داشت خفه م میکرد, تصمیم گرفتم بعد از ظهر
dead poets society
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
!Keating: Aw boo. Come on Charlie, let it fill your soul "!Charles: "To indeed be a God
درمورد زندگی
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
فایزه یه بار گفت که کاش دوست پسرم طوری بود که هر وقت پیام می داد, کلی ذوق می کردم. اینجوری خیلی هیجان داره. منم گفتم این تنها در صورتی ممکنه که وقتی نیست و پیام نمیده, به بدترین شکل ممکن منتظرش باشی و دهنت از هزار وجه پاره بشه... یکم فکر کرد گفت اره
ویولن زن خیابون مظفر
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
امشب طبق معمول که داشتم مسیر توحید تا ولیعصر رو پیاده میومدم, سر خیابون مظفر که رسیدم دیدم صدای ویولن عجیبی میاد...یه آقای قد بلند لاغر که موهاشو از پشت بسته بود و حدودا سی و پنج ساله به نظر می رسید, داشت دیوانه وار ویولن میزد. طوری که قشنگ سست میشد
اینکه گاهی زندگی خیلی بهت حال میده...
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 1:28
تا حالا شده وقتی وسط جنگل توی چادر خوابیدی, یهو بیدارت کنن و یه لقمه ی گنده ی جوجه ی داغ بدن دستت؟ بعد تو در حالی که توی نرمی کیسه خواب و خلسه ی روحانی بعد از خواب فرو رفتی, لقمه رو میخوری که مزه ی بهشت میده. بعد دوباره تو خواب غرق میشی. دیشب همچین چیزی بود.