PMS
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 8:14
همه چی ظاهرا داره خوب پیش میره. رابطه م؛ سفرم؛ البته به غیر از درسم. ولی ذهنم ایرادگیر شده و میدونم چرا. دوره ی قبل پریود. دلم واسه بابک تنگ میشه و وقتی بهم زنگ میزنه, حرفاش میره رو اعصابم. حتی جا دار
ده بهمن (سفرشمال3)
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
شنبه هفت بهمن. الان صبح یکشنبه, ساعت هشت و نیم صبحه و ما منتظر صبحانه ایم. صبحانه ی امروز رو سفارش دادیم که صاحبخونه برامون آماده کنه. شد نفری ده تومن. *** الان ساعت نه و نیم صبحه و ما صبحانه مونو خوردیم. یکی از جمعمون کم شده و یکم ساکت شده اتاق. اون یه نفر, دیروز یهو سر زده اومد و همه رو غافلگیر کر...
سیزدهم بهمن (سفر شمال4)
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
جمعه 13 بهمن، ساعت 10:35. ورد ام منقضی شده و تبلتم هم روشن نمی شه. یعنی پری شب یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد.واسه همین من هیچ راهی برای نوشتن ندارم بجز تایپ کردن تو نوت پد لپتاپ و نوشتن روی کاغذ. که خب، اینو ترجیح میدم.میخوام از اون مهمون نا خونده ای بگم که یهو تو شمال سر و کله ش پیدا شد و بچه ها عین...
بیست بهمن(سفر کاشان)
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
بیست بهمن, ساعت ده و بیست و هشت دقیقه شب. تو اتاق نشستم و فائزه داره هی راه میره و هی مسواک میکنه. تند تند. محدثه یه دفتر دستشه که حساب ها رو یادداشت کرده و من تا الان 35 تومن به بابک بدهکارم. بقیه تو حال نشستن و دارن برنامه ی فردا رو می چینن. جمع خیلی صمیمانه تر از چیزیه که انتظارش رو داشتم؛ بقیه خ...
امید
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
این زندگی بی ارزش تر از اونیه که به خاطرش خنده رو از اون چهره ی تخمیت بگیری.
نوشته ی دل
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
شده یه ملقمه ای از شادی و تلخی؛ و اضطراب. روز های الانم رو میگم. تلاش برای بدست آوردن شریک زندگیم, علیرغم مخالفت خانواده و یادگرفتن "مذاکره" برای بدست آوردن دلشون. امروز صبح که بیدار شدم, هنوز تصویر های خوابم جلوی چشمم بود: با بابک تو یه استخر عمیق بودیم؛ با این تفاوت که من شنا کردن بلد بودم و غرق ن...
نوشته ی دل (٢)
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
"نیاز دارم زندگی کنم؛ نه اینکه آن را خلق کنم. باید بگذارم هر طور که هست، باشد. باید بگذارم بدون هنرمندی من به سمتم بیاید. به هر چیز واقعی ای که برای خودم و خانواده ام اتفاق می افتد, نیاز دارم, نه به اتفاقات توی داستان. سعی نمی کنم با فکر کردن به آن کنترلش کنم. این قصه نیست؛ این زندگی من است." -جنگجو...
ببخشید یه لحظه
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
فک کنم دیگه زیادی ذوق کردم... خیلی طولانی شد پست قبلی :)
رابطه ی واقعی
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
امروز میخواستم برم آرایشگاه, بعد برم فردوسی برای خرید کفش و از اونجا برم انقلاب و عیدی بابک رو بخرم و وقتی از سر کار برگشت, بهش هدیه شو بدم و کلی روز هیجان انگیزی بسازم واسه جفتمون. ولی ساعت چهار شد و من خودمو دیدم که ولو شده رو کاناپه ی خونه ی بابک و بی حوصله ست و هیچ کاری نکرده. بدتر اینکه داره زو...
دل نوشته ٣
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
رابطه ی الانم یکی از بهترین چیزاییه که دارم؛ ولی در عین حال خطر "وابسته شدن" رو هم دارم حس می کنم. از اونجایی که دیدن بابک, حرف زدن باهاش و بغل کردنش تبدیل شده به یکی از بهترین لذتهای زندگیم, وقتی که نیست من حس میکنم یه چیزی تو زندگیم کمه. مثلا من روز های شلوغم رو _مخصوصا وقتایی که از صبح بی حوصله ا...
تحویل سال هم این شکلی بود.
-
تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 12:05
لحظه ی سال تحویل, یعنی همین سه دقیقه پیش, من فقط یه لحظه نشستم رو مبل و زل زدم به تلویزیون که طبق معمول رو شبکه ی قرآن بود و داشت "ای حرمت ملجا درماندگان" رو میخوند. مامان دعا می خوند و بابام سرش تو گوشی بود. لااقل سال قبل یه هفت سین داشتیم و همه مون می نشستیم دور سفره و بابام دعای تحویل سال می خوند...
فصل جدید.
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 4:09
بعد از یه مدت خیلی طولانی تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم. زندگیم از چند ماه پیش خیلی تغییر کرده و شرایط خیلی ناراحت کننده و همچنین هیجانات خیلی غلیظی رو تجربه کردم. اتفاقاتی که یه روز فقط برام در حد رویا بودن و الان خیلی هاشون واقعیت پیدا کردن. و جالب اینجاست که اون حالت آرزومندی هنوز تو وجودم هست...
شانزده دی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 4:09
ساعت 10:10 شب هست و من درحالیکه روی پتو برقی دراز کشیدم و همچنین پتوی پر ام رو انداختم روم, دارم می نویسم. امروز یه روز بسیار پرکار رو داشتم که درنهایت هم به دیدن بابک ختم شد. یعنی من از صبح رفتم کتابخونه که یه ساعت درس خوندم و یه ساعت هم یه کتاب فوق برنامه رو مطالعه کردم (به اسم هنر بودن) و بعد درح...
هفده دی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 4:09
. یادداشت ظهر: من واقعا حوصله ی فیزیک رو ندارم ولی اونو به عنوان یه چالش تو زندگی فعلیم تعریف میکنم.الکترومغناطیس واقعا درس سختیه؛ و من واقعا تلاشم رو میکنم که پاسش کنم. اسم امروز رو میذارم روز تلاش. . یادداشت غروب: امروز به اندازه ی سه چهارم تلاش کردم و به اندازه ی چهار چهارم (یعنی یه کل) خودمو سرز...
نوزده دی
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 4:09
خب بچه های گل, الان میخوام بهتون بگم که ایران, از کجا ایران شده و اصلا چه اتفاقی افتاده واسه این سرزمین, که الان انقدر افسوس میخوریم که دست نااهل افتاده! . بابک برام از ابتدای تاریخ گفت و من میخوام برداشت خودمو درموردش بنویسم. ( درضمن، بابک هم یه بار اینو تصحیح کرده و جاهای ابهام دارش رو درست کردیم ...
.
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 11:58
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یادداشت شب قدر
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 6:12
پارسال شب قدر احتمالا جلوی تلویزیون, یا تو مهدیه تهران بودم و قاعدتا جور دیگه ای به شب قدر نگاه میکردم: یه شب خیلی خاص! (ممکن هم هست باشه.) و احتمالا هم تصمیم میگرفتم که دیگه گناه نکنم. و هیچوقت تصورش هم نمیکردم که سال بعدش با دوست پسرم برای مراسم احیا برم دانشگاه تهران. تو دل گناه جوشن کبیر بخون
در باب روزهای خوب
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 6:12
همینجوری داشت حرف میزد و یهو یه چیزی گفت که بدجوری نشست به دلم: اگه تو رو نمی دیدم در آینده ی نزدیک به یه ضد زن تبدیل می شدم!
او (7)
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 13:57
بعضی از آدم ها یه مهارت خاصی دارن توی خوشحال کردنت. وقتی میگم مهارت، دقیقا منظورم کلمه ی مهارته! چون خوشحال کردن بقیه کار ساده ای نیست. درواقع یه ترکیبیه از درک ظرافت ها و احترام گذاشتن و توجه داشتن. علت این نوشته هم, کنسل شدن کنسرتیه که بابک گشته بود یه تایم مناسب پیدا کرده بود و بصورت سورپرایز
او(6)
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 4:02
یکی از لذتهای دنیا اینه که وقتی میخوای باهاش بری کوه, دیگه لازم نیست تا تجریش با مترو بری و دهنت سرویس شه. قشنگ میاد سر کوچه برت میداره و تو تا خود دربند میتونی یه بند حرف بزنی و از موسیقی لایتی که داره توو ماشین پخش میشه لذت ببری و نگران این هم نباشی که چشمهات پف داره و آرایش نکردی... مثل فیلما.